دیروز جمعه ۱۳/۱۲/۸۹ یک اتفاق عجیب و دلرنج و شاید نه چندان عجیب در این زمان و مکان برایم رخ داد که برایتان تعریف می کنم.
به دلیل سرماخوردگی تصمیم گرفتم که به دکتر مراجعه کنم و چون جمعه بود و فقط بیمارستان ها باز بودند تصمیم گرفتم که به بیمارستان اشرفی اصفهانی بروم.وارد بیمارستان شدم و قبض مراجعه به پزشک راگرفتم و در بیرون از مطب پزشک منتظر بودم که نوبتم شود.در همان لحظات که منتظر بودم چشمم به دیوار افتاد که نوشته ای دلرنج و غم انگیز به چشمم خورد که متن نوشته همانطور که در عکس زیر می بینید به این صورت است:
هو البصیر
ضوابط پوشش حرفه ای خواهران و برادران
خواهران محترم :
۱. پوشش کامل بدن به جز کفین دست و قرص صورت
۲.عدم استفاده از هر گونه آرایش در انظار عمومی
۳. استفاده از رنگ های مناسب جهت پوشش و عدم استفاده از مانتو تنگ،چسبان و کوتاه
۴.آشکار نبودن زیور آلات در انظار عمومی
برادران گرامی :
۱.عدم استفاده از شلوارهای تنگ،پیراهن آستین کوتاه و تنگ
۲.عدم استفاده از لباسهای دارای تصاویر و نوشته های نامناسب
۳.عدم استفاده از الگوها و مدل های نامناسب سر و صورت
بعد از خواندن این مطلب به راستی کمی شوکه شدم و چند قدمی از ترس و شاید هم از احساس حقارت به عقب برداشتم و به فکر فرو رفتم و با خود گفتم یعنی کار ایرانیان به جایی رسیده که باید درباره چگونگی پوشیدن پیراهن و شلوار و مانتو و رنگ لباس و آرایش صورت و تنگ و گشادی لباسشان از کسانی که ادعای دموکراسی دارند و می گویند جمهوری اسلامی ایران آزادترین کشور دنیاست اجازه بگیرند؟آخر چرا؟!
اندکی بعد( همانطور که در عکس های زیر می بینید) چشمم به زیر همین تابلو افتاد که صندوقی پر از پول بود و روی آن نوشته بود "بیماران کلیوی و سرطانی".
آری شاید جواب پرسش خود که چرا وضعیت ما اینگونه است را یافته بودم.صندوقی که مردم از پول پر کرده بودند زیر تابلویی قرار داشت که به آن ها در مورد ریزترین و جزئی ترین و پیش پا افتاده ترین مسائل زندگیشان دستور می داد.درست است که این پول مربوط به بیماران کلیوی و سرطانی بود ولی آیا در مملکتی که هر روز و هر شب خبر از اختلاص های میلیاردی دولتمردان آن می شنویم بجاست که این پول را به آن ها بسپاریم تا برای بیماران خرج کنند؟مگر خود ما مستقیما نمی توانیم به بیماران کمک کنیم که بخواهیم این کار را با واسطه(واسطه هایی که دزدی بیش نیستند) انجام دهیم؟
هر چه فکر کردم که برای این کار مردم توجیهی پیدا کنم جز دو حالت به نتیجه ای نرسیدم و آن اینکه کسانی که این پول ها را در این صندوق ریخته اند تابلوی بالای آن را یا خوانده اند و یا نخوانده اند که اگر خوانده اند وای بر حال ما ایرانیان که تو سری خور شده ایم و با این حال باز هم به جیب آقایان پول واریز می کنیم و اگر نخوانده اند چرا باید در این مملکت که اختلاص های میلیاردی انجام می شود پول به دست دولتمردانش سپرد؟پس در هر دو صورت ما خطاکاریم.
خطاکاریم که حاضر نیستیم اندکی فکر کنیم که چه بر سر ما آمده؟ و چه بر سر این کشور آزاد آمده که به اینجا رسیده است؟ و در این ۲۵۰۰ سال اخیر چه اتفاق بزرگ و جبران ناپذیری رخ داده تا ایران که مهد تمدن و آزادی بود به درجه ای از خفقان برسد که برای نوع لباس پوشیدن مردمش منشور بنویسند؟ چه شده که منشور کوروش بزرگ که به عنوان اولین منشور حقوق بشر نیز از آن یاد می شود به چنین منشوری که بویی از حقوق بشر نبرده تبدیل شده است؟ شاید جواب این سوالات زیاد هم مشکل نباشد.
گویی بیماریم را فراموش کرده بودم و در عوض بیماری دیگری فکر مرا فرا گرفته بود که هزاران بار از بیماری اولم بدتر بود.هر لحظه امکان توبیخ و دستگیری من به خاطر لباس های تنگی که پوشیده بودم وجود داشت.کم کم نوبت به من رسید که پیش دکتر بروم.به داخل مطب دکتر رفتم.دکتر مهربانی بود و با حالتی خنده رو از من پرسید بیماریت چیست؟
اصلا نمی دانم برای چه به پزشک مراجعه کرده بودم.می خواستم تمام این رنجی که در بیرون از مطب بر من وارد شده بود را برایش شرح دهم.می خواستم به او بگویم که درد من همان منشوری است که در بیرون از مطبت نصب کرده اند.می خواستم به او بگویم دردم همان دردی است که دقایقی پیش بر من گذشت.ولی وقتی دیدم کسی که حداقل ۸ سال به دانشگاه رفته و علم فرا گرفته و اکنون او را آقای دکتر خطاب می کنندهر روز از همین در وارد مطبش می شود و این تابلو را می بیند و هیچ اعتراضی نمی کند و حتی آن را توهین به خودش هم نمی داند فهمیدم که مرهمی برای زخم من ندارد.
و بعد از این ماجرا یاد آن جمله معروف افتادم که می گوید: "از ماست که بر ماست"
"پایان"
در زبان عربی چهار حرف" پ ، گ ، ژ ، چ " وجود ندارد. آنها به جای این ۴ حرف، از واجهای" ف ، ک ، ز ، ج " بهره میگیرند.
ولی چون عربها نمیتوانند «پ» را بر زبان رانند، بنابراین ما ایرانیها:
به پیل میگوییم: فیل ، به پلپل میگوییم: فلفل ، به پهلویات باباطاهر میگوییم: فهلویات باباطاهر ، به سپیدرود میگوییم: سفیدرود ، به سپاهان میگوییم: اصفهان ، به پردیس میگوییم: فردوس ، به پلاتون میگوییم: افلاطون ، به تهماسپ میگوییم: تهماسب ، به پارس میگوییم: فارس ، به پساوند میگوییم: بساوند ، به پارسی میگوییم: فارسی! ، به پادافره میگوییم: مجازات،مکافات، تعزیر، جزا، تنبیه... وبه پاداش هم میگوییم: جایزه
و چون عربها نمیتوانند «گ» را برزبان بیاورند، بنابراین ما ایرانیها:
به گرگانی میگوییم: جرجانی ، به بزرگمهر میگوییم: بوذرجمهر ، به لشگری میگوییم: لشکری ، به گرچک میگوییم: قرجک ، به گاسپین میگوییم: قزوین! و به پاسارگاد هم میگوییم: تخت سلیماننبی!
و چون عربها نمیتوانند «چ» را برزبان بیاورند، ما ایرانیها:
به چمکران میگوییم: جمکران و به چاچرود میگوییم: جاجرود
و چون عربها نمیتوانند «ژ» را بر زبان بیاورند، بنابراین ما ایرانیها:
به دژ میگوییم: دز (سد دز) ، به کژ میگوییم:کج ، به مژ میگوییم: مج ، به کژآئین میگوییم: کجآئین ، به کژدُم میگوییم عقرب! و به لاژورد هم میگوییم: لاجورد
فردوسی می فرماید:
به پیمان که در شهر هاماوران / سپهبد دهد ساو و باژ گران
ولی مابه باژ میگوییم: باج
فردوسی می فرماید:
پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست / همی رفت شیدا به کردار مست
ولی ما به اسپ میگوییم: اسب و به ژوپین میگوییم: زوبین
و چون در زبان پارسی واژههائی مانند چرکابه، پسآب، گنداب و ...را نداریم، نام این چیزها را گذاشته ایم فاضلاب
و چون مردمی سخندان هستیم و از نوادگان فردوسی ، بنابراین به ویرانه میگوییم: خرابه ، به ابریشم میگوییم: حریر، به یاران میگوییم صحابه! ، به ناشتا وچاشت بامدادی میگوییم: صبحانه یا سحری! ،به چاشت شامگاهی میگوییم: عصرانه یا افطار! ، به خوراک و خورش میگوییم: غذا و اغذیه و تغذیه ومغذی(!) ، به آرامگاه میگوییم: مقبره ، به گور میگوییم: قبر، به برادر میگوییم: اخوی و به پدر هم میگوییم: ابوی
و اکنون نمیدانیم برای این که بتوانیم زبان شیرین پارسی را دوباره بیاموزیم و بکار بندیم، باید از کجا آغاز کنیم؟!
هنر نزد ایرانیان است و بس! از جمله هنر سخن گفتن! شاعر هم گفته است:" تا مرد سخن نگفته باشد / عیب و هنرش نهفته باشد!" بنابراین:
چون ما ایرانیان در زبان پارسی واژهی گرمابه نداریم به آن میگوئیم: حمام! ، چون در پارسی واژههای خجسته، فرخ و شادباش نداریم به جای «زاد روزت خجسته باد» میگوئیم: «تولدت مبارک» و به خجسته می گوئیم میمون و اگر دانش و «فضل» بیشتری بکار بندیم میگوییم: تولدت میمون و مبارک! ، چون نمیتوانیم بگوییم: «دوستانه» می گوئیم با حسن نیت! ، چون نمیتوانیم بگوییم «دشمنانه» می گوییم خصمانه یا با سوء نیت ، چون نمیتوانیم بگوئیم امیدوارم میگوئیم انشاءالله ، چون نمیتوانیم بگوئیم آفرین میگوئیم بارکالله و چون نمیتوانیم بگوئیم نادارها، بیچیزان، تنُکمایهگان، میگوئیم: مستضعفان، فقرا، مساکین! ، به خانه هم میگوییم: مسکن و به داروی درد هم میگوییم: مسکن و اگر در نوشتهای به چنین جملهای برسیم : «در ایران، مسکن خیلی گران است» نمیدانیم «دارو» گران است یا «خانه»؟و به «آرامش» میگوییم: تسکین و به شهر هم میگوییم مدینه تا «قافیه» تنگ نیاید!
ما ایرانیان چون زبان نیاکانی خود را دوست داریم ، به جای درازا می گوییم: طول و به جای پهنا میگوییم: عرض و به ژرفا میگوییم:عمق و به بلندا میگوییم: ارتفاع.
به سرنوشت میگوییم: تقدیر ، به سرگذشت میگوییم:تاریخ ، به خانه و سرای میگوییم : منزل و مأوا و مسکن.
چون میهن ما خاور ندارد، به خاور میگوییم: مشرق یا شرق! به باختر میگوییم: مغرب یا غرب و کمتر کسی میداند که شمال و جنوب وقطب در زبان پارسی چه بوده است!
چون «ت» در زبان فارسی کمیاب وبسیار گرانبها است (و گاهی هم کوپنی میشود!) تهران را می نویسیم طهران ، استوره را می نویسیم اسطوره ، توس را می نویسیم طوس ، تهماسپ را می نویسیم طهماسب ، همسر و یا زن را می نویسیم ضعیفه، عیال، زوجه، منزل یا مادر بچهها.
چون قالی را برای نخستین بار بیابانگردان عربستان بافتند (یا در تیسفون و به هنگام دستبرد، یافتند!) آن را فرش، می نامیم! و آسمان را عرش مینامیم! و چه خوش می فرماید استاد توس که :
چو ایران نباشد، تن من مباد! / بدین بوم و بر زنده یک تن مباد!
و هرکس نداند، ما ایرانیان خوب میدانیم که نگهداشت یک کشور، ملت، فرهنگ و «هویت ملی» شدنی نیست مگر این که از زبان آن ملت به درستی نگهداری شود.بنابراین چرا ما ایرانیان باید نیمهعربی و نیمهپارسی سخن بگوئیم؟
فردوسی، سرایندهی بزرگ ایرانیان در ۱۰۷۰ سال پیش برای این که ایرانی شناسنامهی ملیاش را گم نکند و همچون مصری ها از خانوادهی اعراب به شمار نرود، شاهنامه را به پارسیی گوشنوازی سرود و فرمود:
پی افکندم از نظم کاخی بلند / که از باد وبارانش ناید گزند
جهان کردهام از سخن چون بهشت / از این بیش تخم سخن کس نکشت
از آن پس نمیرم که من زندهام / که تخم سخن من پراگندهام
هر آن کس که دارد هُش و رای و دین / پس از مرگ بر من کند آفرین
اکنون منِ ایرانی چرا باید از زیباترین واژههای دم دستم در «زبان شیرین پارسی» چشمپوشی کنم و از لغات عربی که معنای بسیاری از آنان را هم بدرستی نمیدانم بهره بگیرم؟ و به جای توان و توانائی بگویم قدرت و به جای نیرو و نیرومندی بگویم قوت و به جای پررنگی بگویم غلظت و به جای سرشکستگی بگویم ذلت و به جای بیماری بگویم علت و به جای اندک و کمبود بگویم قلت و به جای شکوه بگویم عظمت.
دانای توس فرمود:
بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی
از آنجایی که ما ایرانیان مانند دانای توس، مهر بیکرانی به میهن خود داریم بنابراین به نوشابه میگوییم: شربت ، به کوبش و کوبه میگوییم: ضربت ، به خاک میگوییم: تربت ، به بازگشت میگوییم: رجعت ، به جایگاه میگوییم: مرتبت ، به هماغوشی میگوییم: مقاربت ، به گفتاورد میگوییم: نقل قول ، به پراکندگی میگوییم: تفرقه ،به پراکنده میگوییم: متفرق ، به سرکوبگران میگوییم: قوای انتظامی ، به کاخ میگوئیم قصر و به انوشیروان دادگر هم میگوئیم: انوشیروان عادل .
ولی ناامید نشویم.این کار شدنی است!
تا سالها پس از انقلاب مشروطیت به جای دادگستری میگفتیم عدلیه و به جای شهربانی میگفتیم نظمیه و به جای شهرداری و راهداری میگفتیم بلدیه و به جای پرونده می گفتیم دوسیه و به جای …
پس ناامید نمی شویم و از هم اکنون واژه ها را پارسی می گوییم.
بیایید همه با هم دست در دست یکدگر دهیم و دوباره ایرانمان را بسازیم.و چه خوش میگوید سیمین بهبهانی عزیز:
دوباره مي سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي زنم،
اگر چه با استخوان خويش
دوباره مي بويم از تو گُل،
به ميل نسل جوان تو
دوباره مي شويم از تو خون،
به سيل اشک روان خويش
دوباره ، يک روز آشنا،
سياهي از خانه ميرود
به شعر خود رنگ مي زنم،
ز آبي آسمان خويش
اگر چه صد ساله مرده ام،
به گور خود خواهم ايستاد
که بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره ي آنچنان خويش...
کمترین کاری که اکنون از دست ما بر می آید این است که بر فرزندان این مرز و بوم نام های زیبای پارسی بگذاریم.نام هایی از بزرگان و سرشناسان و نام آوران و پهلوانان این کهن مرز و بوم.
برای دیدن کامل ترین نام های پارسی برای دختران و پسران (به همراه روشنگری اندکی برای هر نام) به دنباله نوشتار بروید
اینم کاریکاتور حذف نام پادشاهان از کتب درسی

اين آدم به خاطر اين موضوع حركات روح و جسم رو درك ميكرد كه خودش يه بار از جسم خارج شده بود. حالا احساسش اين بود كه دو مستقل خاص ميتوانند يك كار را در يك زمان انجام دهند.
در اين جا جسم معطوف روح بود و روح معطوف زمان. وهر دو يك عمل ظاهري رو انجام ميدادند.
حالا همون فرد شب خوابيد و احساسي داشت كه تا به حال آن رو نديده بود.اما بعد از بيدار شدنش يك
احساسي بهش ميگفت كه تو اون حوادث رو ديدي يعني حادثه اي مستقل از مكان و با در نظر گرفتن زمان .
حال اگر روح مستقل از زمان باشد آن حوادث در زمان (زمان سپري شده در همان خواب ديدن) روي داده.
مثل ديدن شب وروز .پس اين ميان رابطه اي ميان اين جهان و روح باقي ميماند كه مستقل از جسم است.
و از (نظر احتمالي 10%) همان حواس بوده كه باروح در ارتباط بوده و اين ارتباط قابل رويت نيست اما وجودش حقيقت است كه همان عمل انجام گرفته رو در دو حالت شبيه به هم پردازش ميكند (بووووف)
مغزم سوراخ شد.
البته زياد مهم نيست اما انتقاد كنيد جالبه
محسن روح الاميني دانشجوي دانشگاه تهران، فرزند دكتر عبدالحسين روحالاميني نجفآبادي بود كه دبيرکل حزب توسعه و عدالت ايران اسلامي، استاد دانشكده داروسازي دانشگاه تهران و رييس سابق انستيتو پاستور است. او عضو شوراي مركزي جمعيت ايثارگران انقلاب اسلامي و مشاور انتخاباتي محسن رضايي در جريان انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري نيز بوده است.
خبرگزاري مهر به نقل از يک منبع آگاه گزارش داد: کميسيون پزشکي قانوني کشور در تاريخ 25/5/88 نتيجه نهايي و نظريه رسمي خود در باره علت فوت محسن روح الاميني را به مراجع قانوني و طرفين ذيربط ارائه كرده است.
وي افزود: بر اساس اين گزارش ، مرگ ناشي از استرس هاي فيزيکي ، شرايط بد نگهداري ، ضربات متعدد و نيز اصابت جسم سخت به سر و بدن عنوان شده و قويا ابتلاي آن مرحوم و فوت به علت بيماري و مننژيت نفي شده است.
اين منبع آگاه در خصوص محل حادثه نيز گفت: مرحوم محسن روح الاميني در بازداشتگاه کهريزک زنداني بوده و در شرايط نامناسب جسماني در حال انتقال به زندان اوين بوده که با توجه به تشديد حالت بد جسماني از ميانه راه به بيمارستان منتقل شده و متاسفانه فوت نموده است. بدين ترتيب وي اصولا در زندان اوين پذيرش نشده بود.
نظريه پزشكي قانوني در حالي اعلام مي شود كه برخي رسانه ها، علت مرگ او را ابتلا به بيماري مننژيت بيان كرده اند.
کمال تبريزي در پي درگذشت سيف الله داد کارگردان سينماي ايران متني را نوشت. اين کارگردان سينماي ايران در متن اين يادداشت که در ايسنا منتشر شده، آورده است؛ «الان سيف الله پيش رسوله،، کلي با هم گل ميگن و گل ميشنون و به ريش همه ما مي خندن، چون الان هر دوشون به اين يقين رسيدن که چقدر دنيا فريبنده انسان و در عين حال دروغين و موقتيه، الان حقيقت دنيا و آخرت براي سيف الله روشن شده و به درک و فهمي رسيده که عرفا بهش ميگن علم اليقين، الان سيف الله و رسول دارن در مورد کارگرداني جهان خلقت حرف مي زنن، و به تلاش پوچ و بيهوده بعضي ها ... از ته دل مي خندن، الان سيف الله به رسول ميگه؛ «راستي اگه خدا به آدما عمر جاويدان مي داد چه مي کرد اين اشرف مخلوقات؟، حتماً خشونت و بي رحمي با همنوعانش به حدي مي شد که فعلاً براي کسي قابل تصور نيست،» و رسول هم در جوابش با حس و حال مخصوص خودش براي سيف الله اين شعر معروف شهريار رو مي خونه که؛ حيدر بابا دونيا يالان دونيادي / سليمانان ، نوح دان قالان دونيادي.../ اوغول دوغان درد سالان دونيادي... مطمئن باشيد الان روح هردوشون در کنار هم شاده و آرامشي دارن که ما حتي يه لحظه نمي تونيم فکرشو بکنيم. سيف الله و رسول الان بدون هيچ ممنوعيتي، مي تونن حرف بزنن و فيلم شونو بسازن، روح شادشون شادتر باد، خوشا به حال آنان که رفتند و بدا به حال ما که مانديم، به حال همه رفتگان ديروز و امروز غبطه بايد خورد، خداوندا عاقبت همه ما را به خير کن ، الهي آمين.»

سخنرانی احمدی نژاد در مراسم آغاز سال تحصیلی

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم